پسر گل ماپسر گل ما، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

مرد کوچک خونه محمد فرحان

دو ماهگی

اینم عکس 2 ماهگی گل پسر ما با این خنده های قشنگش قوربونت بشم قد 60  وزن  400/5   ماهگردت مبارک عزیزم ...
27 فروردين 1392

سری دوم سفرهای نوروزی

بعد از چند روز استراحت و کمی دید و بازدید عید این بار به اتفاق عمه عطیه به شمال رفتیم. چند روز در فومن باغ بابا بزرگش بودیم و سیزده بدر به جاده تفریحی اسالم به خلخال رفتیم که خیلی قشنگ وسرد    مه آلود بود. شازده پسر ما هم تو ماشین همش خواب بود. وقتی هم بیدار میشد باد تو صورتش میخورد کلی داد میزد که چرا باد میاد؟ فدای شکلک های قشنگت بشم من الهییییییییییییی خوشگل مامان   فردا اون روز هم به مجتمع تفریحی زیبا کنار رفتیم که روز اول اینقدر پسرم پتو رو از خودش کنار زد و ورجه ورجه کرد که شب تب کرد. بمیرم براش قشنگ مامان تاصبح خیلی حالش بد بود. ساعت ٥ صبح رفتیم دکتر و دارو داد....
24 فروردين 1392

اولین عید فرحان کوچولوی ما

امسال اولین عید پسر کوچولوی ما بود خدا رو شکر پارسال من و بابا دوتایی عید و جشن گرفتیم و امسال شیرینی زندگیمون هم کنارمون سر سفره هفت سین حضور داشت وما سه نفره برای داشتن سالی خوب و پر برکت برای خانواده کوچیکمون دعا کردیم   سفرهای نوروزی ما سه روز مانده به عید آغاز شد البته به اتفاق خاله خانوم. فرحانم تو ماشین کامل خواب بود اولین جای دیدنی پسر کوچولوم آبشارزیبای نیاسر در نزدیکی کاشان بود هوا عالی آبشار عالی طبیعت عالی خلاصه همه چیز زیبا بود.   فرحان ما در نیاسر بعد از ملحق شدن دایی هم به ما به اصفهان رفتیم خیلی شلوغ بود بعد از کلی شلوغی رسیدیم به باغ پرندگان فرحان هم از دیدن اون همه پرنده می خواست ...
22 فروردين 1392

سلام مامان سلام بابا فرحان کوچولو اومد

در یک روز سردو برفی اواخر پاییز دنیا یک بار دیگه شاهد به گریه در آمدن یه فرشته کوچولوی دیگه شد.   فرشته ما آنقدر پر برکت بود که با اومدنش اولین برف سال شروع به باریدن گرفت و تهران سفیدپوش شد. آن روز توی بیمارستان لاله توسط خانم دکتر صافی تنها پسر بیمارستان متولد شد پرستار ها میگفتند خوشحالیم چون بعد از دو روز گل پسر ما بین 13 فرزند دختر تک پسر بیمارستان بود   آقا فرحان ما بعد از یک روز تحت مراقبت بودن از بیمارستان مرخص شد و خدا را شکر مشکل خاصی نداشت. پسر کوچولوی ما از همون بیمارستان شیطنت هاش رو آغاز کرد و شروع به دست و پا زدن کرد مثل همون زمانهای که توی شکم مامانش شب و روز ورجه ورجه ...
22 فروردين 1392
1